دلم میل نوشتن داره ...
دیشب چهارشنبه 1365/3/12 ساعت 10/30راهی سفر شدم و تهران رو ترک کردم...
همراه و همسفر دلم هستید...

الان ساعت 3/40 دقیقه صبح پنج شنبه 95/3/13 و من به شهر آمل رسیدم...
و دلتون نخواد ، در این لحظه مشغول خوردن بستنی هستم ....
با وجود خنکی هوا در این ساعت و لحظه ...
به بادتون هستم .... کاش اینجا بودید ...کنار من ...
الان ساعت 14/40 هست... هوا تقریبا گرمه ....برخلاف اوائل صبح که سرد بود...
جاتون خالی ناهار خورده و در حال استراحتم ....یک لحظه از یادم نمی روید....
از صبح ....البته نزدیک ظهر ...گشتی در اطراف زدم ...
به بیجار سرزدم و با دوستان خوب زحمتکش در بیجار گپ و سخن گفتم ...
از بودن در کنار این انسان های شریف و زحمتکش لذت می برم ....
کمی قدم زدم و پیاده روی کردم .... خیلی دلتگتون هستم ...
دلتنگ لبخند ملیح و شیرین و البته دوست داشتنیتون هستم ...ای کاش ....
دلم بارون خواست ....بارون های شمال حس خوبی به من میدن...
ای کاش این بکی دو روزی که اینجا هستم بارون بیاد ...آخ که دلم بارووون میخواد ....
به یادتون هستم ....کاش اینجا بودید ... کنار من ...
ساعت 17/25 ....
فدا ت بشم خدا ... هوا عاااالیه ....ابری و خنک .... نم نم بارون ... کلی پیاده روی کردم...
نه توی دود و دم و هوای الوده ....توی هوایی بس لطیف و قشنگ ... خنک و دل انگیز ...
با صدای رعد اسمون .... چقدر جاتون خالیه ...
دوستان عزیزم در تهران ، کاش اینجا پبشم بودین ..
و با هم از این هوای قشنگ و روح انگیز بهاری استفاده می کردیم ...
دوستان خوبم ساکن در شمال ،خوش به حالتو ن که همیشه توی این هوا و طبیعت زیبا هستید ...
دوست خوبم ساکن در یزد واقعا جات خالیه ... و سایر دوستان گلم ...
دوستان آذری ...خراسانی .. و دوستان خوبم ساکن در جنوب ...
دوست خرمشهری من از شاعران و هنرمندان خوب جنوب ...
دوست هنرمند و شاعرم در گیلان ...جاتون خیلی خالبه اینجا ...
دلم می خواست ...
الان همه دوستان اینجا کنار هم بودیم ...وااااای چی می شد ...
همه ،همدیگر رو ملافات می کردیم .... یعنی میشه خدا جون یه رور با ...
در این لحظه حس و حال خوبی دارم....کاش می تونستم این حس و حال خوب رو بهتون انتقال بدم ...
شیرین ناز ....فدای خنده هاتون ... قربون دلاتون ...دلش تنگه براتون ...
می خوام برم دریا .... فکر کنم نا برسم اونجا بارون بگیره...
واااای چقدر سخته دور بودن و ندیدن ادم هایی که دوستشون داریم
و دلمون می خواد همبشه و هر لحظه کنارمون باشن ...باز داره گریه ام میگیره .......دلتنگم ....خیلی..
ای کاش الان .... الان تصویری از خنده های قشنگتون .... و سعادت شنیدن صدای گرم و مهربونتون رو
داشتم ...ای کاش ... و افسوس ...
به یادتون هستم ....کاش اینجا بودید ....کنار من ...
الان ساعت 20/20 دریای نور هستم ...
هوا خیلی خنکه ... سعی کردم غروب دریا اینجا باشم ....و هستم
لحظه به لحظه غروب دربا رو زیر نظر گرفتم .... و از تماشای اون همراه با صدای امواج خروشان دریا غرق در لذتم ...
و دوست دارم شما دوستان خوبم رو در این حس خوش شریک کنم ....
هوا عالی .... صدای امواج خروشان ...غروب واقعا زیبا ...صدای ذوق و شوق کودکان ....
شنیدن یه موسیقی ملایم ....واااای چه حالی داره ......... هوا سرده ...ولی مزه داره ...
و اما ....اما ....
جای خالی ..... و دلتنگی ...
به یادتون هستم ....کاش اینجا بودید ....کنار من ....
ساعت 41 دقیقه بامداد .... روز جمعه مورخه 95/3/14
هنوز خوابم نمیاد .... امروزم رو مرور می کنم ....
حتی از فکر کردن به لحظات خوبی که امروز داشتم لذت می برم ...
برای شما دوستان خوبم،شبی آرام و پر ستاره ارزو میکنم ....
لطفا قبل از خواب یه لبخند شیرین ... شب خوش ...
سلام...روزتون قشنگ
این لحظه ساعت 11صبح روز جمعه 95/3/14 ...
و من هنوز در بستر خوابم به سر می برم ...
شرمنده ....باور کنید زیاد نخوابیدم ....دیشب تا دم دما ی صبح خوام نبرده و بیدار بودم....
تا صبح نوشتم و خوندم و با اجازتون نوی حیاط تاب بازی کردم ...هوا خنک بوده و خیلی مزه داشت ...
بهم نخندین ... خب گاهی برگردیم به دوران بچگی بد نیست .... و خلاصه کلی شیطنت های دیگه ...
بعد که خوب خسته شدم ،نماز صبح رو خوندم و خوابیدم تا الان که در خدمت شما هستم ...
البته یکی دوبار بیدار شدم اما از بستر جدا نشدم....
و الان هم هنوز .....
وای دیگه شرمنده شدم از گفتن این همه حقیقت ...
بعد از خوردن صبحانه ،میرم پیاده روی و هواخوری ....البته هوا افتابی اما خنکه ...
هم صحبتی با محلی ها ی منطقه برام لذتبخشه ...امروز فصد رفتن به جنگل دارم ...
البته به امید خدا ...
به بادتون هستم ... کاش اینجا بودید ....کنار من ...
هم اکنون ساعت 18 ....
من و دریا ..... و باز دریا....خیره شدن به امواج خروشان و یاد خوش دوستان ...
دلتنگم ....خیلی...کاش بودید
این لحظه ساعت 20/30 .... هنوز کنار دریا .....
نه سیر میشم و نه خسته از تماشای امواج و صدای خوش آن ....
لحظه به لحظه شاهد غروب خورشیدم ....آرامش محضه ...این غروب و این دریا....
غروب و دریا .... امواج و دل من ... چه کرد این دو روز با حال و روز من ...
به یادتون هستم ...کاش اینجا بودید ....کنار من ....
ساعت 23/35 ....
امشب ،شب مهتابی زیبایی است ....
مهتاب شب های دلتنگی ...
شبتان آرام .... زیبا ... پرستاره ...رویاهایتان رنگین...
لطفا قبل از خواب،یه لبخند شیرین ... شب خوش
ساعت 2/25 دقیقه بامداد روز شنبه مورخه 95/3/15 ....
بی خوابم .... بی خواب...
میرم کنار پنجره ، خیره به حیاط ....به آسمون...
اینطوری راضی نمیشم .... میرم حیاط ... اما هواسرده و لباسم مناسب برای حیاط نیست...
برمی گردم و با پوشش مناسب تر دوباره میرم حیاط ...
میرم کنار باغچه ... یه باغچه نقلی پر از گل ....
گل های زیبای شمعدانی توچه ام رو جلب میکنه ... دستی به گلبر گها میکشم و نوازششون میکنم ...
باهاشون حرف می زنم ...حرف که چه عرض کنم ....باهاشون درد دل میکنم ...
و اونا قشنگ گوش میکنن ...انگار اونا هم یه چیزایی میگن و من هم خوب گوش می کنم ...
چقدر خوب حرف همدیگرو می فهمیم ... با خودم میگم چرا ...
چرا ما ادما حرفای همدیگرو نمی فهمیم ...چقدر غرور،چقدر نسبت به هم بی تفاوتیم ...
چقدر من من داریم ... تا کی ... مگه چقدر عمر داریم ...
چرا لحظه هامون سرد و نازیبا سپری میشن ...
چرا همدیگرو درک نمیکنیم ...
چرا برای شاد بودن همدیگه تلاشی نمی کنیم...تا کی ...اخرش چی ....
یه گل چقدر از نوازش و توجه و محبت شاد میشه ...
ادما هم همینطور .... بپذیریم که نیاز داریم ... همه ما ادما نیاز به محبت و توجه و نوازش داریم....
چندقدمی توی حیاط را ه میرم .... دقایقی بعد روی پله میشینم و به اسمون خیره میشم ....
اسمون پر از ستاره ...ماه داره میدرخشه ... اونم داره لبخند میزنه ...و
من به لبخندش پاسخ میدم .... احساس مبکنم در آغوش گرفته میشم ...
مهتاب ....
مهتاب ، با تمام وجود تمام منو در آغوش میگیره و میبوسه و من ...
ومن مهتاب را می بوسم ....مهتاب چه زیباست و بوسه اش بر روح و جان من چه شیرین ....
هوا خیلی خنکه و بعبارتی سردم شده ....
باد موهامو بازی میده و صورتم رو نوازش میکنه .....پیراهن تنم رو به رقص دراورده ...
چقدر تو خوبی خدا ....
امشب همه مخلوقات خدا دست به دست هم دادن تا دقایقی منو از درد و غم و دلتنگی دور کنن ...
گل وستاره و ماه و باد و مهتاب ....همه با من مهربانند ...
چرا اخه ....
ادم ها نامهربانند ...
خواستم یه کم تکیه بدم ....رفتم به سمت دیوار ...
اما تن دیوار سرد و خشن بود ...
تکیه گاه بابد در عین محکم و استواری، نرم و گرم باشه .... بلند شدم به داخل اتاق برگشتم ....
احساس سبکی میکنم .... انگار به کم آروم شدم ...
با کم کردن دوباره لباسام اروم و بی صدا به بستر میرم .... خداکنه خوابم ببره .
ساعت 10/25 .....
سلام ...صبحتان لطیف و زیبا ...
هوا افتابی و تقریبا گرم .....اما باد خنکی در حال وزیدن هست ...
هوایی لطیف و تمیز ...فضایی ارام و سرسبز....توی این مدت کلی نفس عمیق کشیدم
تا ریه هام رو کمی از اون دودو دم تهران خلاص کنم....
گفتم تهران ....دلم تنگ شده برای شهرم ... شهر شلوغ و آلوده ی من ...
امروز می خواستم برگردم .... اما به دلیل شلوغی جاده ، به احتمال قوی فردا باز خواهم گشت ...
توکل به خدا ...
ساعت 13/40 ....
موفقیت و پیروزی ، تیم ملی والیبال کشور رو به همه دوستان و و رزشکاران گرامی تبریک عرض میکنم .
فرزندان خوب سرزمینم ایران،در هر زمینه ای افتخارآفرینند ...
هزاران درود و زنده باد،تقدیمشان باد ....
ساعت 16/10 جنگل کشپل....
جنگل و سرسبزی ...اما سکوت و صدای گاه گاه پرندگان....
وخراش بر تن سکوت با صدای فریادم که نام تو را می خواند ....
و من باز میل به دریا دارم ... دریا مرا می خواند و من دریا را ...
شاید باز غروب امشب ، کنار دریا باشم ....میشه خدا ...
بار دیگر دریا و دریا و دریا و غروب
ساعت 20/10 دقیقه بالاخره خودم رو به دریا رسوندم ... باز هم غروب دریا ....
باز هم صدای امواج .... خیره شدن به دریا .... چشمان من ...
امشب غروب دریا رنگ دیگری داشت ... گویی چون دل من حرف هایی برای گفتن داشت ....
امشب غروب ،رنگین نبود .... امشب که به غروب و به دریا خیره شدم ،بغضی عجیب منو گرفت ...
و اشکی ناخواسته از گوشه چشمانم جاری شد ... در اختیار من و قابل کنترل نبود ....
در آن لحظه باران را ارزو کردم تا اشک هایم لو نرود ...
اما باران نیامد ... همراهی ام نکرد .... تنهایم گذاشت ... باران من بی وفا نبود ...مطمئنم ...
اصلا امشب همه چیز طوری دیگر است ...
. ساعت 23/43....
شیرین نار ، خوابی شیرین برایتان اررو می کند...لطفا قبل از خواب،به لبخند زیبا ...
شب خوش
ساعت 9/18 دقیقه صبح روز یکشنبه
95/3/16
از دیشب تا این لحظه ،دلم میل به گفتن داشت ...به نوشتن...
می خواستم تا صبح فقط بنویسم ...
اما...
اسمان چشمم بهاری بود و می بارید ....
نه قلم میل به آواز داشت و نه واژه ها میل به رقصیدن ..
ژولیده های ذهنم کلافه ام کردن ...
.
اما چه کنم که نه قلم به فرمانم بود و نه واژه ها کنار هم قرار می گرفتند
.
دیشب من و گل های باغچه....
من و ستاره ها ...
من و باد...
من و ماه ....
من و مهتاب ....
شریک خلوت هم بودیم ....
هریک حرفی برای گفتن ...گفته هایی که نوشته نشد...
نمی دونم چرا یه طوری ام ....نمیدونم دلتنگم ....یا دلگیر ...
نمیدونم شادم یا غمگین ...نمیدونم
.نمی دونم
.
ساعت 13/00 حرکت به سمت تهران ....
گرما و ترافیکی خسته کننده ....
د
ر بین راه گوشی همراهم،لحظه ای از من دور نبود
فقط خواندم و هیچ ننوشتم ...
این لحظه ساعت 18/00 ورود به تهران ...
شلوغ و آلوده ....
اما شهرم را دوست دارم....
شهری که در ان متولد شدم و خاطرات کودکی ام در کوچه پس کوچه هایش رقم خورده ...
گرما و ترافیک جاده ...خسته ام کرده ....خسته ....
و برای رفع این خستگی نیاز دارم به:
یه دوش با آب نیمه گرم،
یه فنجان چای خوش طعم داغ،
یه استراحت کوتاه روی بالشی نرم ....،
چشم های بسته و یه آهنگ ملایم ....
و البته که مهم تر از همه یه لبخند زیبا،دلنشین و شیرین .....مهمانم کنید ....
.
" شیرین ناز "
نوشته شده در پنجشنبه ۱۳۹۵/۰۳/۱۳ساعت توسط شیرین ناز